داستان

هیچ اتفاقی برای من نمی افتد

امروز اولین روز نوزدهمین سالی است که در خارج هستم. می خواهم امروز را ثبت کنم، اما مشکل این است که اینجا هیچ اتفاق مهمی برای من پیش نمیآید که ارزش ثبت داشته باشد.
من با همسرم و پسر کوچکم زندگی می کنم. پسر بزرگترم هم که دانشجو است حالا پیش ما زندگی می کند. او الآن در تعطیلات است و چند روز دیگر به انگلستان می رود که …

گفتگو با دیوار

کتری برقی را میزنم و می آیم توی تراس. کش و قوسی به تن میدهم و هردو مشت را گامب گامب به سینه می کوبم. هوا روشن و آسمان صافِ صاف است. نرمه بادی سبک از غرب می وزد و کاکل درختها را شانه میکند. اواخر ماه ژوئن است. رودخانه آرام پیش پای تراس دراز کشیده و به آسمان می نگرد. بعد از چند هفته باد و باران مداوم …

روزی روزگاری (5)

با بچه ها از «لین ها» دور میشدیم تا از تپه ای بالا بکشیم و از تَرَک زمین باران خورده قارچ دربیاوریم. یا سنگی به شاخه درخت کُناری بزنیم تا دانه های قرمز و درشت کُنار همچون باران ببارد. باد فروردین خوش می وزید. زیر پایمان فرش سبز علف تا ریشه سنگهای دویده بود. سنگهایی که وقتی برشان میگرداندی دو سه تا هزارپا از زیرشان راه می افتاد…

عیدنوروز و سیلی آبدار

حالا که این یادداشت را برایتان می نویسم هم آ قیطاس و هم پدرم که هر دو کارگر شرکت نفت بودند از دار دنیا رفته اند اما خاطره ها البت که باقی اند.
آنسال دو سه روز قبل از عید نوروز پدرم از کار که برگشت میزی بخانه آورد و گذاشت گوشه اتاق و سفره ای پلاستیکی کشید رویش تا بساط عید را بجای روی قالی، مثل شهری ها …

در قاب آسمان حیاط ما کبوتری نبود

پنج شش ساله بودم که در حیاط خانه مان شاهد ختنه سورون خودم شدم. حیاط پر از غلغله ی بچه ها بود. بزرگترها چنان با ساز ربابه ی(1) کولیها و پایکوبی رقاصه زنگوله به پا همصدا شده بودند که صدا به صدا نمی رسید.صندلیِ دسته دار و مخصوص «ملا احمد» روضه خوان را آورده بودند و در وسط حیاط کاشته بودند و لُنگِ نوی روی «نشیمن جا»یش پهن کرده …

نقدِ نسیه

آنوقتها نمی فهمیدم که دلیل مهاجرت آدم هایی چون خانواده من و ابراهیم از مسجدسلیمان به شوشتر چیست . نمی دانستم که شهرِ پُر اتهام و ترس، بنیانهای معیشتش را از دست داده و همه یکی یکی از آن می گریزند. مقصد متفاوت بود اصفهان و تهران و اروپا و آمریکا برای کسانی که دستشان به دهان می رسید اما آنها که مثل پدر من و ابراهیم سرمایه ای …

بسوی استرالیا؛ شاید این‌بار رسیدم

در داخل هواپیما فرم توزیع شد. این فرم ها باید توسط خارجی‌ها پر می‌شد. اما من با این ذهنیت که خارجی نیستم نه خودم فرم پر کردم و نه به سایر همسفرهایم اجازه دادم. فکر کردم که ما خارجی نیستیم. چون این ذهنیت را داشتم که خارجی ها فقط به ساکنین اروپا، آمریکا و استرالیا اطلاق می‌شود. وقتی به فرودگاه دهلی رسیدم بعد از پیاده شدن از هواپیما …

سهم خورشید از مردان پنجشیر

صدای زنان افغانستان، صدای سکوت است. صدایی که از پشت برقع های ضخیم آبی به گوش نمی رسد. نه به گوش من که مسافری بیش نیستم، نه به گوش مردانشان که هم بالش یکدیگرند و نه به گوش آن غریبه ها که با نام سازمان ملل در خودروهای در بسته، در ازدحام خاک و دوچرخه و ماشین، با سرعت ازاین سر شهر به آن سر شهر می روند…