روزی روزگاری (3)

The Four Benches At Dawnندیده و نشناخته از غربت واهمه داشتیم. از اینکه نکند یهو بزند و همه چیز تغییر کند و هیچ چیز سرجای خودش نباشد. از اینکه صداها همان نباشد که هر روز میشنویم و یا ستاره ای در دل آسمان پس و پیش بشود و فردایش آفتاب آنقدر نماند تا بازی فوتبال توی زمین خاکی را تمام کنیم. از اینکه یک جایی پرت بشویم که کوچه ها را نشناسیم و هیچکس زبان ما را نفهمد.

همه این واهمه ها از دل صحبت های بزرگترها بیرون زده بود و آنها بودند که کل و کاسه ما را بیخود و بی جهت بهم ریخته بودند. ما که سرمان به نصف روز مدرسه رفتن گرم بود و باقی اش هم بازی بود که تمامی نداشت.

شبهای دراز زمستان وقتی که دوتا دوتا و چارتا چارتا خانه این و آن جمع میشدند و آسمان و ریسمان می بافتند، تا حرف کم میآوردند از غربت میگفتند با آب و تاب تمام. اصلا فکر نمیکردند که ما هم گوش داریم. از همون موقع ها بود که فکرهای عوضی توی کله مان فرو رفت. نه توی مدرسه راحت بودیم و نه دیگه بازی فوتبال کیف میداد. همه اش به فکر این غربت لعنتی بودیم و حرف بزرگترها که لابلای دود سیگار و پشت دو استکان چای غلیظ و داغ از میان لبهایشان بیرون می ریخت:

– پسر فلان کس ک یادته؟ رفت غربت و دیگه هم برنگشت. حتی جنازه اش هم پیدا نشد!

– بهمانی رفت کویت عربها سرش را کردند زیر آب!

دلمان نمیخواست این حرفها را بشنویم اما کسی ما را آدم حساب نمیکرد. اجازه هم نداشتیم از اتاق بیرون برویم یا لااقل دست بگذاریم روی گوشهامان که بیشتر نشنویم.

– بچه باید ساکت بنشینه. مُودب!

حالا که زوره یا حسین. ساکت می نشستیم اما توی دلمان ترس از غربت تاخت و تاز میکرد. بعدش که میرفتیم بخوابیم تا مدتها زیر لحاف بیدار بودیم و به این جای ندیده لعنتی فکر میکردیم که نکند کارمان به آنجا بکشد.

یواش یواش فهمیدیم غربت جای خیلی دوری است که پیاده نمی شد رفت. بنظرمان می رسید که غربت یعنی اینکه دیگه هیچوقت صدای چرخ دکان ابراهیم خیاط را نشنویم مثلا. یا سرفه های کشدار کلعلی دکاندار را که ترقه هم میفروخت. و یا بهار باشد اما ساز و دُهل نباشد. یعنی که شاید ملای کور روضه خان محرم را دیگر نبینیم. روزها بگذرد اما پشت وانتی آویزان نشویم تا سواری مفتی بخوریم.

شبهای تابستان را دوست داشتیم. جلو دکانها چراغ توری آویزان بود. آرامش بود و نور و بوی خوش خربزه گرگاب اصفهان و گوجه عقیلی. مشتری باشد یا نباشد دکانها تا دیروقت باز بودند. برنامه گلهای رادیو ساعت 10 شب شروع میشد. هرجای بازار بودی صدای رادیو بگوش می رسید. اسمها را حفظ بودیم: ویلون حبیب اله بدیعی، نی حسن کسایی، با همکاری ایرج. گوینده آذر پژوهش، صدابردار … خیلی سرمان نمی شد که یعنی چه اما کیف دنیا را میکردیم. بعضی وقتها با بچه ها که سایه دیوار مشغول فنگ بازی بودیم یکمرتبه وسط بازی یکی از بچه ها صدایش را کلفت میکرد و میگفت: در دستگاه سه گاه، سنتور کلعلی دکاندار! صدای خنده مان خدا میداند که تا کجا ها میرفت.

– خدا بگم چکار کند این بزرگترها.

حالا ترس از غربت کم نبود، توی گوشمان هم کرده بودند که از آدمهایی خالکوبی شده دوری کنیم. صد بار بلکه هم بیشتر، شنیدیم که این جور آدما همه فسادی توی وجودشان هست. تا چشم بگردانی بلا سرت میآورند و رفته ای آنجا که عرب نی انداخت! هیچوقت جرات نمیکردیم بپرسیم عرب کجا نی انداخت؟ اما حس میکردیم که باید جای بدی باشد. طوری چشم ما را ترسانده بودند که اگر روی دست شوهر عمه خودمان هم کج و کوله خالکوبی شده بود «یا علی مدد» و یا دکاندار توی بازار آستین را که بالا میزد تا  تکه ای پنیر از حلب بیرون بیاورد، می دیدیم از مچ تا حدود آرنجش آمده «جوانی میرود ای دوست» ترس ورمان میداشت و سعی میکردیم تا آنجا که ممکن بود حواسمان جمع باشد تا یکوقت بلایی سرمان نیاید. دیگه ترس از راننده اتوبوس و شوفر وانت و چه و چه را خودتون حساب کنید. هر غریبه ای را می دیدیم اول دنبال خالکوبی دست و بالش بودیم!

– شادیها کم نبودند اما مگر این بزرگترها میگذاشتند.

ما حتی از زنهای کولی که ظهر تابستان توی کوچه های خلوت می گشتند و مهره مار و منقاش و سیخ کباب می فروختند هم میترسیدیم. چرا که ادامه ابروها و توی چانه و پشت دستشان تمام خالکوبی بود. بزرگترها میگفتند:

– اینها خون آدمیزاد هم میخورند!

یه چند سالی گذشت اما ترس از غربت و آدمهای باصطلاح خال خالو همینطور سرجایش بود. هرچه هم بعدها شنیدیم که همه آدمهای خال دار آدمهای بد و زندان رفته ای نیستند. اصلا بعضی آدما بخاطر «باد» که توی تنشان افتاده و یا محض معالجه فلان مریضی خال میکوبند، بخرجمان نرفت که نرفت. هرچه بعدها دیدیم کویت رفته ها وقتی برگشتند جیبشان پر از پول بود و سبیل شان چرب. وقتی شنیدیم یارو رفته تهران برایش گرفته حسابی، باز هم گوشمان بدهکار نبود و دلمان نمی خواست قدمی از ولایت  بیرون بگذاریم.

این بود و بود تا بزرگ شدیم و رفتیم دبیرستان و بفهمی نفهمی زنبور عشق  و عاشقی شروع کرد دور و برمان به ویز و ویز کردن. حالا دیگه رفتیم توی نخ راست و ریست کردن موها و زدن ادکلن و خواندن روزنامه. حالا دیگه بدمان نمی آمد که روی پهنای بازویمان خالکوبی کوچکی داشته باشیم. فیلمهای تگزاسی که آمد توی سینما، دیگه غربت هم جای بدی نبود. حتی تهران رفتن چنگی به دل نمیزد. دلمان میخواست برویم امریکا. هوایی شدیم. انگار نفس کشیدن توی ولایت مشکل شده بود!

باقی اش را همه تان میدانید.

محمد حسین زاده


پیمایش به بالا